سرانجام جشن هانی....

سلام خوشگل خانوم من .....
عزیزم نمیدونم امسال چی شده که نتونستم تولد تو و داداشی رو
براتون جشن بگیرم ...
جونم براتون بگه که عسلای مامان ...
تولد داداشی که مصادف شد با عروسی عمو مهدیتون و نتونستم
براش جشن بگیرم .
تولد شما خانوم گلی هم که قرار شده بود برات یه جشن کوچولو
بگیرم
تمام کارها رو هم ردیف کردیم و مهمونا رو هم یکی یکی دعوت
کردیم و خریدهای لازم رو هم انجام دادیم . برات خونه رو هم با
خاله شمیم تزیین کردیم . خلاصه همه ی کارها ردیف بود تا اینکه
یه روز مونده به جشن تولدت بهمون خبر دادن که پدر شوهر عمه
رویاتون به رحمت خدا رفته و اینجوری شد که همه چی بهم ریخت
و مجبور شدیم تولد رو به احترام عمه رویا و شوهرش عمو وحید
کنسل کنیم و همه ی تزیینا رو باز کردم و همه چی رو جمع کردم
الهی بمیرم برات تو خیلی ذوق و شوق داشتی که میخوای تولد
بگیری و همش به همه میگفتی که تولدمه و ذوق میکردی . وقتی
که بهت گفتم که نمیتونیم تولد بگیریم و داشتم همه چی رو جمع
میکردم خیلی ناراحت شدی و میگفتی یعنی برام کیک نمیخرین
دیگه برام بادکنک نمیزنین.
خیلی دلم گرفت به خاطر همین وقتی از مراسم برگشتیم برات یه
کیک کوچولو گرفتیم
و با چندتا بادکنک که تو دلت نمونه . خلاصه که یه جشن خیلی
کوچولو و بی سرو صدا
انشالله که سال آینده جشن تولد دوتاتون رو با هم جشن میگیرم
البته اگه مشکلی پیش نیاد و مامانی زنده باشه.....

اینم عکس لباسی که برات بافتم تا توی جشن تولدت بپوشی...

اینم عکس کیکی که قرار بود مدل کیک شما باشه...

و در آخر هم چندتا عکس از تولد کوچیک شما ....





ایشالله که همیشه سالم و شاد و موفق باشین فرزندان گل مامان




سرانجام جشن هانی.... 


